تبلیغات
روزنگاران ابهر

روزنگاران ابهر
جامعه ای از ابهری های مقیم اینترنت
خانم گل افرین باقریخانم باقری با انتقال حوزه انتخابی خود از تهران به ابهر به عنوان یکی از کاندیداتورهای خانم رسما جلسات انتخاباتی خود را آغاز کردند.
چکیده:
با توجه به رشته تحصیلی‌ام در مركز امور زنان و خانواده نهاد ریاست جمهوری در دولت آقای خاتمی مشغول به كار شوم اما پس از مدتی دیگر در آنجا كار نكردم اما حالا پس از قبولی در آزمون استخدامی نهضت به عنوان معلم در نهضت سوادآموزی شهرستان ری مشغول به تدریس می‌باشم.

منبع: وبلاگ سید هادی کسایی زاده
متن کامل زندگی نامه خانم باقری در ادامه مطلب
دوران كودكی

گل‌آوین باقری در دامان مادر سیده‌ای تربیت شد، مادری كه دعای او در تمام لحظات زندگی بدرقه راه دخترش بود.

گل‌آوین تا سن 7 سالگی شاهد ماجراهای بزرگی در روستا بود. اوایل انقلاب و آغاز جنگ تحمیلی. در این دوران جمعیت روستا به بیش از 60 خانوار رسید و با همت مردم مسجدی ساخته شد و شخصی به نام میرزا علی‌ا.. در منزل، نقش معلم را ایفا كرد و پسران روستا برای باسواد شدن به خانه میرزا می‌رفتند تا اینكه بالاخره با حمایت دولت و كمك مردمی، مدرسه‌ای در روستا ساخته شد ولی افسوس كه این مدرسه پسرانه بود. آنقدر تشنه تحصیل بودم كه نخ‌های آویزان شده از دار قالی را دانش‌آموز می‌پنداشتم و برایشان معلمی می‌كردم. كتاب‌های برادرانم را بر می‌داشتم و عكس‌هایش را ورق می‌زدم. زمانی كه برادرانم ریاضی می‌خواندند اعداد، را با صدای بلند تكرار می‌كردند من به این وسیله شمارش از یك تا صد را یاد گرفتم ولی اصلا نمی‌دانستم چه شكلی هستند. تا اینكه یك روز دفتر مشق برادرم را برداشتم و از مادربزرگم كه از خانواده تحصیلكرده‌ای بود، خواستم تا عدد یك را به من نشان دهد و از آنجایی كه اعداد را حفظ بودم نوشتن یك تا صد را یاد گرفتم. یادم می‌آید زمانی كه چند شماره كوپن را برای پدرم پیدا كردم، خیلی تعجب كرده بود!


دوران جوانی

11 ساله بودم كه به شهر ابهر نقل مكان كردیم. خوشحال بودم از اینكه در این شهر مدرسه دخترانه وجود دارد و می‌توانستم درس بخوانم ولی باز هم مشكلات سد راهم قرار گرفت. برادرانم به جبهه رفتند. پدرم شغلش را از دست داد و مجبور بودم قالی بافی را ادامه دهم. یك روز زنگ خانه ما به صدا درآمد وقتی در را باز كردم تعدادی خانم كه از طرف نهضت سوادآموزی برای ثبت‌نام افراد بی‌‌سواد آمده بودند، اصرار داشتند تا نام مرا بنویسند كه با مخالفت پدرم روبه‌رو شدند. این كار هر سال انجام می‌شد و من با چشمانی گریان تار و پود قالی را می‌بافتم.


دوران ابتدایی

سال 1370 پسر عمویم كه دانشجو بود مادرم را راضی كرد تا نام مرا در نهضت سوادآموزی بنویسند. پدرم كه به شدت مخالف بود برایم شرط گذاشت. او شرط كرد كه اگر مردود شدم دیگر دست از تحصیل بردارم. زمانی كه همه در انتظار خبر مردودی من بودند كلاس اول را با معدل 20 قبول شدم. كلاس دوم و سوم را نیز در یك سال خواندم و كلاس چهارم را در مدت 3 ماه به اتمام رساندم. یادم می‌آید وقتی كه كلاس پنجم بودم و برای امتحان نهایی به مدرسه دخترانه شهرم رفتم با چادر و روسری بودم در حالی كه همه بچه‌ها با روپوش و مقنعه حاضر شده بودند. آن روز خیلی خجالت كشیدم ولی قبول شدم و این برای من بسیار با ارزش بود.


دوران راهنمایی

سخت‌ترین دوران تحصیلی من دوران راهنمایی بود. زمانی كه در شهر حتی یك كتاب هم برای من وجود نداشت. دیگر ناامید شده بودم. یكی از معلمانم كه ان‌شاءا... خداوند نگهدارش باشد به من گفت: ناامید نباش تو بااستعدادی، درس را رها نكن. همین كلمات باعث شد كه همه مشكلاتم را فراموش كنم و فقط به هدفم فكر كنم. شب و روز فكرم این بود كه چگونه كتاب‌ها را تهیه كنم تا اینكه با هزار زحمت كتاب‌های برادرانم را گرفتم. علوم و حرفه‌وفن‌مان فرق داشت ولی مهم نبود فقط می‌خواندم. نه معلم داشتم و نه كتاب‌هایم كامل بود.هم باید فرش می‌بافتم و هم درس می‌خواندم. شبها وقتی كه همه خواب بودند پنجره را باز می‌كردم و زیر نور چراغ برق و برخی شب‌ها زیر نور ماه درس می‌خواندم چون پدرم اجازه نمی‌داد در روز درس بخوانم ولی به لطف خدا مدرك سیكلم را گرفتم.


دوران دبیرستان و پیش دانشگاهی

دبیرستانم خیلی دور بود. یك روز سرد زمستان كه كلاس تقویتی داشتیم تا 8 شب طول كشید. دیگر شب شده بود، نه ماشینی بود، نه اتوبوسی.

 آن شب 3 ساعت طول كشید كه از میان برف‌ها به خانه رسیدم تا اینكه خود را به پیش‌دانشگاهی رساندم. 8 نفر بودیم كه در شهر ابهر در مقطع پیش دانشگاهی قبول شده بودیم. ولی جالب اینجا بود كه اصلا شهر ابهر مدرسه‌ای برای پیش‌دانشگاهی نداشت. مسئولین به ما گفتند: «دنبال چه هستید؟ گفتیم ما پیش دانشگاهی نداریم و در جواب گفتند: درس را رها كنید» ولی با نامه نگاری‌های پی در پی به تهران، بالاخره موفق شدیم مكانی را برای تحصیل بگیریم و یك سال پیش دانشگاهی را با اعمال شاقه به اتمام رساندیم.


كنكور و دانشگاه

در سال 1381 در كنكور سراسری و آزاد شركت كردم و در رشته ادبیات فارسی در هر دو دانشگاه قبول شدم. ولی چون دانشگاه آزاد به منزل‌مان نزدیكتر بود، مجبور بودم آن را انتخاب كنم ولی هزینه‌ها بالا بود و باید دنبال كار می‌گشتم. شروع كردم به نامه‌نگاری به كمیته امداد، بهزیستی، شركت‌ها، مهدكودك‌ها و... تا این كه بالاخره در یكی از مهدكودك‌های بهزیستی مشغول به كار شدم. مدرك كارشناسی‌ام را در مدت 5/3 سال اخذ كردم و در كنكور كارشناسی ارشد در سال 83 دانشگاه آزاد شهر تهران در رشته مطالعات زنان تهران قبول شدم.

چرا این رشته؟

یك روز از كتابخانه دانشگاه، كتاب حقوق زن در اسلام نوشته استاد شهید مطهری را گرفتم و خواندم. هفته بعد دوباره آن را از كتابخانه گرفتم و خواندم و این كار چندین بار تكرار شد. خیلی مرا تحت تاثیر قرار داد و علاقه‌مند شدم در زمینه زنان تحصیل كنم. هیچ‌كس نبود كه مرا راهنمایی كند. خیلی دنبال رشته مرتبطی گشتم تا اینكه یكی از دوستانم گفت: چنین رشته‌ای در دانشگاه آزاد وجود دارد.



ادامه تحصیل در تهران

به دلیل نداشتن خوابگاه نمی‌توانستم در تهران به دانشگاه بروم. این در حالی بود كه ثبت‌نام كرده بودم و دانشگاه‌ها در حال باز شدن بود. برای همین مشكلاتم را طی نامه‌ای برای دكتر جاسبی نوشتم و ایشان بیشتر مشكلاتم را حل كردند.

در همان ایام، چند مصاحبه در نشریات در خصوص تحصیلاتم به چاپ رسید و همین امر باعث شد با توجه به رشته تحصیلی‌ام در مركز امور زنان و خانواده نهاد ریاست جمهوری در دولت آقای خاتمی مشغول به كار شوم اما پس از مدتی دیگر در آنجا كار نكردم اما حالا پس از قبولی در آزمون استخدامی نهضت به عنوان معلم در نهضت سوادآموزی شهرستان ری مشغول به تدریس می‌باشم.


ادامه مطلب

نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 26 بهمن 1390 توسط حامد عزیزخانی
درباره وبلاگ

شهر الكترونیك یك اختراع و یا یك پیشنهاد نو آورانه نیست بلكه واقعیتی است كه بر اساس نیاز جای خود را باز می كند . اگر امروز چشم خود را بر نیاز ببندیم فردا باید با پرداخت هزینه بیشتر قدم در اجرای آن بگذاریم.

hamed.azizkhani@gmail.com
Blog Skin